برشی از گفتگو با اقای اژدر افشار

خاطرتون میاد تو زندگی چند اسب تا الان سوار شدید؟
(لبخند) نمی‌دونم. خیلی زیاده. قابل شمارش نیست. تخمینی هم چیزی بگم اشتباه گفتم.
قطعا پیش اومده که اسبی جلوی چشم تون تلف بشه، توی اون روز به چه چیزی فکر کردید؟ چی به خودتون گفتید؟
سخت‌ترین حسه. اسبی داشتم به اسم پیکادلی که یک سال روش کار کردم و بردمش بم برای مسابقه. روز تمرین اسب خیلی عالی بود و پیش خودم گفتم

حتما برنده‌ام. اسب خوبی بود و خیلی دوستش داشتم. بعد از تمرین یه کم حالش

بد شد و آروم آروم دل درد شدید شد و حال اسب حاد شد و دامپزشک هم در دسترس نبود و اسب ظرف دو ساعت تلف شد. این مرگ این قدر روی من تاثیر بد گذاشت که کارم به بیمارستان کشید و چند روزی حالم بد بود اما تو همون مسابقه هم با اسبای دیگه‌ام شرکت کردم. من بعد از این اتفاق دچار یه ترس طولانی مدت شده بودم که برای مسابقه یه همچین اتفاقی برای اسب نیفته. اون سال شرایط بم خیلی بد بود و به جز اسب من چندین اسب دیگه تلف شدن.
شده تو‌ مقطعی این قدر از اسب بدتون بیاد که بخواید سوارکاری رو کنار بذارید؟
هیچ وقت این اتفاق نیفتاده که من یه روز اسب نبینم و سوار اسب نشم. اگه یه روز اسب نبینم عصبی‌ام و حالت عادی ندارم.( خنده) به این مساله نه فکر کردم نه می‌کنم.
اولین باری که پاتون تو رکاب رفت رو به یاد می‌آرید؟
اولین باری که پام تو رکاب رفت با پدربزرگم بودم. پنج سالم بود. تو باغ وحش وکیل آباد مشهد. پدربزرگم منو همیشه می‌برد اون جا. یه اسب بود همه سوارش می‌شدن و سر دست می‌زد و مردم عکس می‌گرفتن. من سوار شدم. رکابش اندازه‌ام نبود. بعد هی پیله کردم که می‌خوام پامو بکنم تو رکاب. پام که تو رکاب رفت حسم عوض شد. از همون لحطه عاشقانه اسب رو دوست داشتم و حسم به اسب یه حس عاشقانه شد تا همین الان. خدا خواست این طور بشه.

ادامه ی این گفتگو را در نسخه کامل مجله شماره ی پنج بخوانید.

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید