چه تصوری از جهان بی اسب دارید؟
واقعیت هیچ وقت بهش فکر نکردم. چون از زمانی که یاد دارم تو خونه مون اسب بوده. تو سربازی یه فرمانده داشتیم که دوستم بود. یه روز یه مثالی زد گفت یه روز سرزده و با لباس شخصی داشتم میرفتم دفترم ساعت شش و نیم صبح بود. همزمان یه گوشهای یکی از سربازای خودم رو دیدم که داشت سیگار میکشید. سربازه منو دید و شوکه شد. گفتم بهش آروم باش، مشکلی نداره. از در دژبانی رفتیم تو و ازش پرسیدم پسر جون چه فکری میکنی که صبح اول وقت، ناشتا از خوابگاه پاشدی سیگار
میکشی؟ چه توجیهی داری؟ سرباز پرسید راحت صحبت کنم؟ گفتم راحت باش من الان فرمانده نیستم، دوستم. گفت سردار من واقعیتش نمیدونم اینایی که سیگاری نیستند صبح به چه امیدی بیدار میشن از خواب. اون دوستم به من گفت این جمله برای شما هم صادقه؛ کسایی که اسبی نیستند نمیدونم تو خونهشون چه حرفی دارند بزنند؟ چی نگاه میکنند؟ اینا تو مهمونیهاشون چی میگن به هم؟ ما تو خونه با بابام حرف اسب داریم. با داداشام حرف اسب داریم. من چهار تا خواهر دارم که هیچ کدوم اسبی نشدند ولی همهی داداشام به شکلی مشغول اسب هستند. من با خانمم که میریم خونهی پدرم ، پدرم با هیچ کس دیگه حرف نمیزنه و فقط با خانمم حرف اسب میزنیم. حرفهامونم تو دو بعده، یکی اسب پرشی و یکی هم اسب کرد چون پدرم هنوز اسب کرد داره و برای خودش تولید میکنه. برای همینه که من هیچ تصوری از دنیای بدون اسب ندارم. من فقط دو ماه از اسب دور بودم، وقتی که دخترم تو کانادا به دنیا اومد و دو ماه و خردهای قبل من اون جا بودم و کامل موندم. تو همهی سالهای عمرم این مدت من سواری نکردم و فقط یه بار اسب دیدم. اون هم به عشق این بچه بود که تو زندگی ما اومد. در مورد بچه هم همه از من میپرسند که این بچه سوارکار میشه یا نه و من میگم مجبوره سوارکار بشه و چارهای نداره. بچهای که تو خونوادهی اسبی به دنیا میاد و هم پدرش و هم مادرش تو اسب فعالیت میکنند، سخته که یه رشتهی دیگه رو انتخاب کنه. ان شالله که سلامت باشه و بتونه این کارو بکنه.
ادامه ی این گفتگو را در مجله شماره سیزده بخوانید.










































